تبليغاتX
اخر دنیا...
سلام بچه ها چهطور مطورین؟

من که می دونم دیگه کلا یادتون رفته بود وبلاگی به اسم اخر دنیا هم وجود داره شیطونا

البته راستشو بخواین من خودمم یادم رفته بود تا اینکه نمکدون(دشمن معروف که معرف حضورتون هست)یادم انداخت

یه جوک بگم؟وایسید فکر کنم اهان

یه روز یه مرده می رسه به لوله اتل متل توتوله

خودت بی مزه ای بچه ها من دچار کمبود شدید جوک شدم اگه می شه نظر که می ذارید یه جوک هم بنویسید(البته جوک هاتون با موازین اخلاقی بهداشتی و بین المللی ممانعتی نداشته باشه)

خوب حالا بریم سر اپ امروز منم انقدر شکر نریزم بهتره

می خوام یه داستان عاشقانه بنویسم تا بلکه یه کم دل های سنگیه نمکدون به درد بیاد ادم شه(نمکدون جان خیلی مخلصیما)خوب تا اخرش بخونید به نظر من قشنگه:

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....

شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

خوب اینم از این اشکتون در اومد؟

اگه در نیومد خیلی بی احساسین

خوب دیگه اینم از اپ من نظر ندین الهی که...خب الهی که...اهان الهی که گیر این نمکدون بیفتین تا بدونید من چی می کشم

خوب دیگه تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:24  توسط قندون  | 

سلام

خوبین دیگه؟ اصلا مگه می شه کسی بیاد اینجا خوب نباشه من گفتم اگه به این زودیا اپ نکنم این نمکدون اینجا رو صاحب می شه

خوب حالا اول می خوام جواب سوال های  نمکدون رو بدم

جواب سوال اول- چون ادما احمقن!

جواب سوال دوم-چون تنبلی و کنجکاوی جزو خصلت های ادم هاست وقتی حرف از فضا می زنی تنبلی بر کنجکاوی غلبه می کنه ولی وقتی حرف از دیوار بغلی می زنی حس کنجکاوی(فضولی) بر تنبلی غلبه می کنه و البته این هم باز برمی گرده به اینکه ادما احمقن!

جواب سوال سوم-چون هزینه ی نگهداری یه امپول الوده و سرایت نکردن بیماری از اون امپول به بقیه ی بنده خداها بیشتر از هزینه ی یه امپول استریله بعدشم چیزی از شما کم نمی شه اگه به اون بنده های خدا امپول استریل بزنن حسود خوب چیکارت کنم احمقی دیگه!

جواب سوال چهارم-اخه خودت انصاف داشته باش اگه تارزان ریش و سیبیل و یال و کپال داشت خداییش تو باز می شستی تارزان نگاه کنی؟(البته این هم مربوط می شه به احمقی ادمها)

جواب سوال پنجم-نخیر نمی شه. گریه کردن نفس می خواد زیر اب که نمی شه نفس کشید در ضمن از اونجایی که گریه کردن ما فقط به خاطر لوس کردن خودمون پیش بقیس گریه کردن زیر اب فقط اب تو هاون کوبیدنه چون کسی اشکامون رو نمی بینه!بعدشم مگه شما احمقی که می خوای زیر اب گریه کنی؟

خوب اینم از این البته ادمها خیلی هم باهوشن و عقل دارن

حالا می خوام یه عکس جالب و طنز براتون بذارم

اینم یه روشیه!

خوب اینم از عکس امیدوارم نهایت استفاده رو ازش ببرید

چند تا عکس قشنگ هم تو ادامه ی مطلب هست برید خوشتون می یاد


بقيه داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:21  توسط قندون  | 

سلام نمکدون گفته بود بذار نظرهای منم ۲۰ تا بشه بعد اپ کن حالا که شد منم اپ می کنم .(در واقع جفتمون یه جورایی افتادیم رو دنده ی لج که حاله هم رو بگیریم)

خوب به این متنی که اینجا می ذارم توجه کنید که شاید براون جالب باشه(البته اصلا هم جالب نیست ولی از بی مطلبی چاره ای نیست)

((وقتی خوشحالی می خندی

وقتی غصه داری گریه می کنی

وقتی همه ی نقشه هات نقش بر اب می شه عصبانی می شی

وقتی دوستت تنهات می ذاره ناراحت می شی

وقتی چیزی که اصلا انتظارش رو نداری اتفاق می افته تعجب

می کنی

وقتی تو منو تنها گذاشتی اول تعجب کردم بعد عصبانی شدم بعد ناراحت شدم و بعد گریه کردم.....

تا از خواب پریدم و دیدم تو واقعا رفتی اما...نه تعجب کردم...نه عصبانی شدم...نه ناراحت شدم...و نه گریه کردم!

چون....تو منو تنها نذاشته بودی بلکه منم با خودت برده بودی و من ...فقط می خندیدم...... .))

خوب اینم از این

حالا یه عکس که با دیدنش کفتون می بره البته اول باید برید تو ادامه ی مطلب

اونجا خبرهای دیگه ای هم هست

 


بقيه داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:44  توسط قندون  | 

سلام

یه سلامی به شیرینی قند به خوش مزه گیه عسل

خوب فکر کنم شناختین قندونه قند عسلم دیگه

چه خبر این مدت ما نبودیم حال کردینا اخه من نمی دونم این نمکدونچرا یه ذره به خودش زحمت نمی ده بیاد اپ کنهکله این وبلاگ رو انگشت من می چرخه

خوب چه طورین خوبین تازگیا درباره ی دوستیه دست و چشم یه چیزهایی شنیدم شاید شما هم شنیده باشین  چون خیلی ازش خوشم اومد اینجا می نویسم البته خیلی کمه ((وقتی دست درد می کنه چشم گریه می کنه و وقتی چشم گریه می کنه دست اشک هاشو پاک میکنه))

خیلی قشنگه!

راستی امروز می خوام دو تا عکس از بازیگر مورد علاقه ی خودمو نمکدون بذارم ببینید شاید شما هم خوشتون اومد

خوب اینم از اپ امروز من دیگه اپ بعدی با نمکدون تنبل

راستی نظر یادتون نره ها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:7  توسط قندون  | 

سلام

این اولین اپ این وبلاگه و مثله همه ی اپ های اول وبلاگها فقط می خواد خودش رو معرفی کنه .

این وبلاگ یه وبلاگه گروهی و دوستانه هست که دو تا نویسنده داره یکیش من(قندون) و یکیش دوست عزیزم(نمکدونه محترم)هستش.

مطلب ها رو بیشتر من می ذارم و عکسها رو بیشتر نمکدون عزیز

امیدوارم شما هم وقتی از این وبلاگ بیرون می رید احساس نکنید با دیدنه این وبلاگ وقتتون رو تلف کردید یعنی این وبلاگ به دردتون خرده باشه هیچوقت هم نظر دادن رو فراموش نکنید چون این نظرهای شماست که باعث می شه این وبلاگ روز به روز بهتر بشه

خوب فعلا خداحافظ تا اپ بعدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:5  توسط قندون  |